Peydayesh   Peydayesh   Search
Peydayesh

شبکه های اجتماعی

باشگاه خوانندگان پیدایش


خرید آنلاین

خرید کتاب، خردسال، کودک، نوجوان، جوان، بزرگسال، نشر پیدایش، خرید آنلاین

نماد اعتماد الکترونیک

کتاب‌های برگزیده

منتخب آموزش و پرورش

نمایندگی‌ها

نمایندگی ها و مراکز پخش کتاب های نشر پیدایش

منتخب‌ شورای کتاب کودک


خبرنامه

خبرنامه و اخبار نشر پیدایش

مجموعه‌های پرفروش


طاقچه

فیدیبو


روزشمار بیست و هفتمین نمایشگاه کتاب تهران. تا نمایشگاه، با شما هرروز یک کتاب را ورق می زنیم. امروز: یکی نبود، یکی بود
شنبه 93/2/13
جمعه 93/2/12
یکی نبود، یکی بود/ نویسنده: آتوسا صالحی

http://peydayesh.com/Product_b5c8e899-7398-466c-811e-4a969da152eb.jpg.zhr

كلاغ گفت: «یعنی این بدبختی نیست كه همه از ما بترسند و دوستمان نداشته باشند؟»
مترسك عصبانی شد. نه، بدبخت‌های واقعی آنهایی هستند كه دیگران دوستشان دارند. مثل طوطی‌ها كه جای‌شان توی قفس است. آنها خیلی بیچاره‌اند. مجبورند آواز بخوانند و حرف بزنند تا دیگران دوستشان داشته باشند. ولی ما قدرتمندیم. یادت باشد هر چقدر دیگران بیشتر از ما بترسند، ما خوشبخت‌تریم.
«یعنی تو از این كه هیچ دوستی نداشته باشی، دلت نمی‌گیرد و غصه نمی‌خوری؟»
«نه بر عكس خیلی هم احساس غرور می‌كنم.»
باد تندی آمد. مترسك دست‌های حلبی‌اش را بیشتر تكان داد. كلاغ این بار ترسید، پر كشید و رفت.


برای خرید کتاب‌ "یکی نبود، یکی بود" اینجا کلیک کنید.




جمعه 93/2/12

پنجشنبه 93/2/11گمشده شهرزاد/ نویسنده: سوزان فلچر/ مترجم: زنده‌یاد حسین ابراهیمی الوند

http://peydayesh.com/Product_f3d30dee-9af5-45ee-a951-ba97e335ffdd.jpg.zhr

خاله‌خاور همیشه می‌گفت قبل از اینكه حرفی را به زبان بیاورم آن را خوب سبك و سنگین كنم. می‌گفت: «مرجان، حرفت را هفت‌بار توی دهان بگردان. هفت‌بار.» همیشه می‌گفت اگر كلمه‌ها را مثل زنبور از دهانت رها كنی، برمی‌گردند و خودت را نیش می‌زنند.
...
ویژگی چشم‌گیر شهرزاد، روحیه تسلیم‌ناپذیری او بود. هنگامی‌كه شهریار همسران جدید خود را هر شب می‌كشت، هنگامی‌كه تعداد دختران شهر روز به‌ روز كمتر می‌شد، هنگامی‌كه مردم شهر از آنچه بر سر دخترانشان می‌آمد هر روز خشمگین‌تر می‌شدند و هنگامی‌كه به ‌نظر می‌رسید چیزی نمانده است كه شورش و هرج ‌و‌ مرج شهر را فرا گیرد، شهرزاد شانه‌هایش را بالا نینداخت. شهرزاد تسلیم نشد. او دست به‌كار شد.
فكر می‌كنم آنچه مرا این چنین شیفته او كرد همین شهامت او بود. تردیدی نیست كه او زیبا و خردمند بود و از رموز قصه‌گویی در شب نیز خبر داشت. من این ویژگی‌های او را هم تحسین می‌كنم.
اما مهم‌ترین ویژگی شهرزاد ـ حداقل برخلاف مادر من ـ روحی? تسلیم‌ناپذیری‌اش بود.


برای خرید کتاب‌ "گمشده‌ی شهرزاد" اینجا کلیک کنید.



پنجشنبه 93/2/11

دریاچه‌های اسرارآمیز/ نویسنده: آنیتا گانری/ مترجم: محمود مزینانی

http://peydayesh.com/Product_e116272c-5991-4971-869c-e958dfded92a.jpg.zhr

پرونده دریاچه‌های اسرارآمیز
نام: دریاچه بایكال
مكان: سیبری   
وسعت: 31500 كیلومتر مربع
حداكثر عمق: 1620 متر

دانستنی‌های اسرارآمیز:
• بایكال ركورد‌شكن حدود 25 میلیون سال عمر دارد كه آن را به‌پیرترین دریاچه روی زمین تبدیل كرده است.
• بایكال عمیق‌ترین دریاچه روی زمین نیز هست. برای رسیدن به ته آن، به‌راحتی باید پنج‌تا برج ایفل را روی هم گذاشت.
• این دریاچه حاوی یك‌پنجم كل آب‌های شیرین جهان هم است، یعنی از آب هر پنج دریاچه بزرگ روی همدیگر هم بیشتر.
• بیشتر از 300 رود همیشه بایكال را لبالب از آب نگه می‌دارند، اما تنها یك رود بی‌حال و جان از آن خارج می‌شود.

برای خرید کتاب‌ "دریاچه‌های اسرارآمیز" اینجا کلیک کنید.



چهارشنبه 93/2/10

کلبه عمو ژو/ نویسنده: بریژیت اسماجا/ مترجم: افسر افشاری


http://peydayesh.com/Product_793efae8-5708-4250-a093-8eaf301d4f13.jpg.zhr

همه‌جا را برق می‌اندازم و ادامه می‌دهم! دیگر هیچ‌كاری ندارم. به‌دیوار تكیه می‌دهم. اسفنج در دست راستم و قندان در دست چپم مانده! به‌جز صدای ساعت دیواری كه سكوت را می‌شكند هیچ صدایی به‌گوش نمی‌رسد.
این سكوت را خوب می‌شناسم. وقتی در خان? مادربزرگم در تونس بودم، قبل از اینكه آن خبر بد را به من بدهند، سكوتی شبیه این را تجربه كردم. این سكوت را به یاد دارم. آن‌موقع هم تابستان بود. آنجا هم یك ساعت دیواری بود. خانه را نامرتب گذاشته بودند و رفته بودند كه ناگهان در را زدند. با عجله رفتم در را باز كنم كه شنیدم: پدرم مرده!


برای خرید کتاب‌ "هزار نکته باریک‌تر از مو" اینجا کلیک کنید.



سه‌شنبه 93/2/9

هزار نکته باریکتر از مو5/ نویسنده: میچل سایمنز/ مترجم: نوشین ابراهیمی

http://peydayesh.com/large-1000Nokte-5.jpg.zhr

در کتاب هزار نکته باریکتر از مو به سؤال‌های زیادی پاسخ داده شده است. بعضی از این سوال‌ها بسیار عجیب و حتی خنده‌دار هستند. مثلا این‌ها:
- آیا کسی می‌تواند رمانی بنویسد که در آن حتی یک‌بار هم از حرف e استفاده نشده باشد؟

پاسخ: بله مردی به اسم ارنست وینسنت رایت، در سال 1939 کتابی به نام گدزبی نوشت. او در این کتاب به هیچ وجه از حرف e استفاده نکرد.
نویسنده کلک نزده بود. فکرش را بکنید نوشتن داستان، بدون استفاده از ضمایری مثل she, He, they, we یا the و کلمه‌های مختوم به ed چقدر مشکل است.
متأسفانه آقای رایت که 165 روز برای نوشتن این داستان وقت گذاشته بود_ فقط برای اینکه ثابت کند این کار ممکن است_ درست در روز انتشار کتاب درگذشت.
[بعضی سوال‌ها حتی از جواب‌ها جالب‌تر هستند:]
- چرا وقتی به شما می‌گویند: «یک میلیارد ستاره در جهان هستی وجود دارد» باور می‌کنید، اما وقتی می‌گویند:«رنگی نشوید» حتما باید دست بزنید تا از خیس بودن رنگ مطمئن شوید؟
- اگر به جای سوار شدن به هواپیما، خودمان را پست کنیم، خرجمان کمتر نمی‌شود؟
- چرا در خطوط هوایی، خلبان‌های زن این‌قدر کم هستند؟

برای خرید کتاب‌ "هزار نکته باریک‌تر از مو" اینجا کلیک کنید.



دوشنبه 93/2/8

چرا جنگ؟ / نویسنده: آلبرت اینیشتین، زیگموند فروید/ مترجم: خسرو ناقد


http://peydayesh.com/Product_e5c3343b-867e-43d7-b68e-3ba5f6e43150.jpg.zhr

اقلیت حاكم در هر جامعه‌ای، نهادهایی از قبیل مدارس، وسایل ارتباط جمعی و حتی در بیشتر مواقع نهادهای مذهبی را در اختیار دارد و با استفاده از این وسایل بر احساسات توده‌ی وسیع مردم حكومت می‌كند و آنان را به ابزار بی‌ارادة نیل به هدف‌های خود تبدیل می‌سازد.
اما این پاسخ نیز روشنگر تمام مناسبات موجود نیست؛ چرا که در اینجا پرسش دیگری پیش می‌آید که چرا توده‌ها اجازه می‌دهند که با وسایل مذکور، آنان را تا مرز جنون، خشم و قربانی شدن بکشانند؟ تنها پاسخی که می‌توان به پرسش فوق داد این است که در درون انسان‌ها نیاز به نفرت و نابودی وجود دارد. این عارضه در حالت عادی نهانی و خفته است، ولی در مواقع غیرعادی پدیدار می‌گردد و نسبتاً به سادگی قابل تحریک است و می‌تواند به جنون توده‌ای تبدیل شود.


برای خرید کتاب‌ "چرا جنگ؟" اینجا کلیک کنید.



یکشنبه 93/2/7

مانکل غارنشین/ نویسنده: ژانت فاکسلی/ مترجم: پروین جلوه‌نژاد

http://peydayesh.com/Product_590e0a59-f396-4d2d-8577-5ca10834b8d3.jpg.zhr

مانکل برخلاف غول‌های دیگر که یک عالمه چربی داشتند، پوست و استخوان بود.
زشت نبود. پوست قشنگی داشت با زگیل‌های مودار خاکستری‌رنگ و ابروهایی مثل ابروهای باباش پرپشت و بینی گوشتی، اما چشم‌هاش مثل چشم‌های مامانش ورقلمبیده و دندان‌هاش هم مثل دندان‌های او زرد و فاصله‌دار بودند.
مشکل قدش بود که درست درنیامده بود. هنوز خیلی مانده بود داشت تا یک غول درست و حسابی بشود. خیلی سعی کرده بود قدش بلند شود، اما نشده بود. پس‌فردا روز آخر مدرسه بود و باید امتحان نهایی می‌داد. بعدش هم باید شغلی پیدا می‌کرد. اما چه شغلی؟ فقط درس اژدها‌شناسی و آدم کوچولوشناسی را بلد بود، تنها درس‌هایی که نیازی به اندازه و نیروی غولی نداشتند و معلم‌ها در موردشان زیاد سختگیری نمی‌کردند.


برای خرید کتاب‌ "مانکل غارنشین" اینجا کلیک کنید.



شنبه 93/2/6
تاب و تور/ نویسنده: لاله جعفری/ از کتاب قصه‌های الکی پلکی (جلد دوم)

http://peydayesh.com/Product_ec19fc1f-130f-487b-9178-7dc3c60b956e.jpg.zhr

چهارپایه، سه تا پایش را گذاشت روی كولش و دوید. پای چهارمش گیر كرد به سوسكه و افتاد زمین.
سوسكه، سه‌پایه را زد زیر بغلش و دوید.
سه‌پایه داد زد: «ولم كن!»
از صدای سه‌پایه عنكبوت از خواب پرید. تند و تند یك تاب بافت.
سوسكه تاب را كه دید، پرید روی سه‌پایه و رفت بالا و سوار تاب شد.
عنكبوت، یك تور عروس بافت. انداخت سر سوسكه و گفت: «زنم می‌شوی؟»
سوسكه گفت: «بله!»

برای خرید کتاب‌های مجموعه "قصه‌های الکی پلکی" اینجا کلیک کنید.



جمعه 93/2/5
اعدام سرباز اسلوویک/ نویسنده ویلیام بردفورد هیوئی/ مترجم: مسعود امیرخانی

http://peydayesh.com/Product_c90091c7-1534-49e1-9ddc-3574ca1156c8.jpg.zhr

وقتی ژنرال كوتا با نشان دو ستاره و عقاب بر روی سینه، در 31 ژانویه 1945، در برف، در برابر سربازی می‌ایستد كه كلاه به سر ندارد، پتویی بر شانه انداخته، و تمام آرم‌های نظامی ایالات متحده از روی انیفورمش كنده شده است، آنجا دنیا شاهد تقابل كاملی میان ضعیف و قوی می‌شود. تمام قدرتی كه یك نظامی می‌تواند از رهگذر میراث خوب، محیط خشن، انضباط آهنین، آموزش سخت و طاقت‌فرسا و عشق به میهن به ‌دست بیاورد بر سینه‌ی تنومند داچ كوتای 51 ساله نصب شده است.


برای خرید کتاب "اعدام سرباز اسلوویک" اینجا کلیک کنید.



پنجشنبه 93/2/4
چگونه صبح‌ها سرحال‌تر باشیم/ نویسنده: کریستا گبهارت/ مترجم: مسعود حجوانی

http://peydayesh.com/Product_d0eb2686-7f69-4805-a229-e47cd67760d7.jpg.zhr

در حال حاضر، حدود 5000 انجمن در سراسر دنیا وجود دارند که خندیدن بدون دلیل را برای قوی‌تر کردن سیستم دفاعی بدن، تبادل بیشتر اکسیژن در مغز، بهبود جریان گردش خون در قلب، بهتر نفس کشیدن و تقویت تجزیه و ترکیب مواد در بدن و سوخت و ساز (متابولیسم) و در نهایت، برای کم کردن فشار روحی، آموزش می‌دهند.
بنابراین تمرین خندیدن را به آن دسته از مردم که صبح‌ها خسته و خواب‌آلود هستند توصیه می‌كنیم. بهتر است بدانیم که نتیجة تحقیقات در دانشگاه کالیفرنیا دربارة خنده این‌گونه بوده است: تأثیر فقط بیست ثانیه خنده، به اندازة 5 دقیقه ورزش (پارو زدن) است. باید گفت، که در درجة اول، تمرین خندیدن، اهمیت فراوانی دارد.
هنگام خندیدن هورمون شادی (ENDORPHINE) در بدن تولید می‌شود و به ماهیچه‌ها، اعضای بدن و پوست آرامش می‌دهد.
کسی که صبح‌ها جلوی آینه خندیدن را تمرین کند، خیلی زود متوجه تغییر روحیه‌اش خواهد شد؛ بنابراین بخندید!
* صبح‌ها جلوی آینه بخندید و تا حد امکان، این خنده را روی لب‌هایتان نگه دارید.

برای خرید کتاب "چگونه صبح‌ها سرحال‌تر باشیم" اینجا کلیک کنید.



چهارشنبه 93/2/3
عشق‌های لنگه به لنگه/ شاعر: عباس تربن

http://peydayesh.com/large-03-lengeh.jpg.zhr

...
راننده گاز می‌دهد
اتوبوس دود می‌کند
و من سرم را تا آخرین سؤال
در باد رها می‌کنم
باد، موهایم را به آسمان می‌برد و من
بر تنهاترین درخت خیابان، پرنده می‌شوم!
(قسمتی از شعر «دنیا دلش یک دست رنگ تازه می‌خواهد»)

...
دور از این خاطرات غمگین شو
غرق در شور و حال باش و یرو
من امیدم به بازگشتن توست
تو ولی بی‌خیال باش و برو
(قسمتی از شعر «قدم زدن در باد»)

...
چک و چک...
من دلم گرفته است
چشم بسته فکر می‌کنم ولی
غصه‌های باز
روی صورتم
نشت می‌کنند
گونه‌هام بی‌مقدمه
بی‌خبر
خیس می‌شوند
چشم وا نمی‌کنم
ولی هنوز
چکه می‌کند
چکه می‌کند....
(قسمتی از شعر «غم‌های بی‌مقدمه»)

برای خرید کتاب "عشق‌های لنگه به لنگه" اینجا کلیک کنید.



سه‌شنبه 93/2/2

تندتر از اونه که یواش باشه/ نویسنده: فریبا کلهر

http://peydayesh.com/large-tondtar.jpg.zhr

روزی روزگاری یه گربه‌هه بود...
روزی گربه‌هه سوار موتورش شد و توی خیابان گاز داد و گاز داد و گاز داد.
همین طور كه با سرعت می‌رفت، پلیسه او را گرفت و پرسید: «چرا این قدر تند می‌ری؟»
گرب? موتور سوار جواب داد: «می‌خوام برم شهربازی. می‌ترسم تعطیل بشه!»
پلیسه تا اسم شهربازی را شنید، آهی كشید و گفت: «می‌دونی چند ساله من شهربازی نرفتم؟ می‌شود منو با خودت ببری؟»
گربه‌هه گفت: «چرا كه نه؟ اما باید پیاده بیایی! ببخشیدا. نمی‌خوام سوار موتورم بشی!
پلیسه گفت: «چقدر خسیسی تو! به كی رفتی؟!»
گربه‌هه باز هم عذرخواهی كرد و راه افتاد. پلیسه هم دنبالش دوید، شرشر عرق ریخت و با خودش گفت: «چه ذلتی رو برای رفتن به شهربازی باید تحمل كنم!»
آن دو نفر رفتند و رفتند تا به شهربازی رسیدند. وای چه وسایلی! چه چرخ فلكی! 
ولی آنها كه پول نداشتند تا سوار این وسایل بشوند! گربه‌‌هه گفت: «می‌خوای سوار شی یا نمی‌خوای؟ مگه تو پلیس نیستی؟ یكی را دستگیر كن و پولش رو بگیر!»
پلیسه همین كار را كرد. یعنی پیرزنی را كه دور و بر آن ها می‌پلكید، دستگیر كرد و به او گفت كه اگر نمی‌خواهی بروی زندان، پول هایت را رد كن بیاید.
پیرزنه قه قه خندید و گفت: «پولم كجا بود؟ حالا هم كه قراره برم زندون، منو به آرزوم برسون و سوار یكی از این چرخ فلك‌ها كن تا با دل شاد برم زندون!»
گربه‌هه و پلیسه دیدند این طوری به نتیجه نمی‌رسند. نشستند و فكر كردند تا اینكه گربه‌هه میوی بلند بالایی كرد و از جا پرید. فوری رفت موتورش را فروخت و با جیب‌های پر از پول برگشت.
اما چی شده بود؟ شهربازی تعطیل شده بود و پلیسه معلوم نبود رفته بود سركار یا جایی دیگر.

برای خرید کتاب "تندتر از اونه که یواش باشه" اینجا کلیک کنید.



دوشنبه 93/2/1

قصه‌های شیرین منطق‌الطیر عطار/ بازنویسی: کاظم مزینانی

http://peydayesh.com/large-mantegh-asli-j.jpg.zhr

هر که بیماری و سُستی یافتی
از دم او تندرستی یافتی
شیخ صنعان، آن پیر وارسته چندین شب پی در پی خوابی دید بسیار عجیب. او خود را نه در کنار خان? خدا که در سرزمین روم یافت؛ در حالی که در برابر زیبارویی سجده کرده بود.
شیخ بیدار‌دل پس از دیدن این خواب با خود گفت: «دریغا که دوران خوشبختی من به سر آمد و در راه عشق به مرحله¬ای بسیار دشوار و هولناک رسیدم. نمی¬دانم که آیا از این پیشامد جان سالم به در خواهم برد یا نه؛ اما جان که هیچ، ای کاش بتوانم ایمان خود را از دست ندهم.»
پیر کارآزموده سراسیمه مریدان خود را فرا خواند و به آنان گفت: «کاری برای من پیش آمده است و هر چه زودتر باید به سوی سرزمین روم سفر کنیم تا شاید چاره¬ای برای این کار بیابیم.»
چهارصد مرید راهرو به دنبال پیر خویش به راه افتادند و دل به راه سپردند. از کنار خانه خدا تا دورترین نقطه سرزمین روم را زیر پا گذاشتند تا سرانجام به شهری بیگانه رسیدند. شهری که در آن:
از قضا را بود عالی منظری
بر سر مَنظَر نشسته دختری
دختری ترسا و بسیار زیبا، درست مانند خورشید، اما نه مانند او غروب کردنی. آنچنان زیبا و نورانی که خورشید از حسادت روی او، از عاشقان کویش نیز زردروتر بود…

برای خرید کتاب "حکایت‌های منطق‌الطیر عطار" اینجا کلیک کنید.



یکشنبه 93/1/31
باران مرگ/ نویسنده: گودرون پاوسه وانگ/ مترجم: زنده‌یاد حسین ابراهیمی (الوند)


http://peydayesh.com/Product_b8854eaa-f95d-4a48-bdeb-97fd5e669273.jpg.zhr

اوضاعِ بحرانی. یانا كم‌كم چیزهایی به ‌یاد می‌آورد. چندی پیش، پس از حادثه‌ای كه در نیروگاه هسته‌ای روس‌ها اتفاق افتاد، مدت‌های زیادی از اوضاع بحرانی صحبت شده بود. در آن هنگام او در مدرسه ابتدایی درس می‌خواند و منظور معلمانش را از به‌كار بردن واژه‌هایی مانند «ذرات» و «پرتوهای اتمی»، نفهمیده بود. او فقط نام نیروگاه هسته‌ای روس‌ها را به‌یاد می‌آورد؛ چرنوبیل. یانا فهمیده بود كه در آن هنگام زمین و آسمان و بدتر از همه باران، مسموم است. هروقت باران می‌بارید به آنها اجازه نمی‌دادند زنگ تفریح، به‌ حیاط مدرسه بروند. این‌كار آنها منطقی بود، اما وقتی درس تمام می‌شد، آنها را زیر همان باران سمی به‌ خانه می‌فرستادند. روز اول، یانا گریه‌كنان حاضر نشده بود زیر باران، از مدرسه به‌ خانه برود. دلیل او هم منطقی بود. مگر باران هنوز سمی نبود؟ سرانجام معلمی كه در همسایگی آنها زندگی می‌كرد، او را با اتومبیل خودش به ‌خانه برده بود. مادربزرگْ برتا وقتی‌ ماجرا را شنیده بود به او «كوچولوی ساده‌لوح» گفته بود. باران ابداً مسموم نبود! معلم یانا هم ساده‌لوحانه برخورد كرده بود!

برای خرید کتاب "باران مرگ" اینجا کلیک کنید.



نسخه چاپیارسال به دوستاندفعات بازدید: 134912345
تعداد امتیازها: 0

نظر شما:



کاتالوگ

کتاب‌های پیشنهادی این هفته


کتاب‌های در دست انتشار

کتاب‌های دردست انتشار، نشر پیدایش، کتاب خردسال، کودک، نوجوان، جوان، بزرگسال، طنز، ادبیات، ژانر وحشت، علمی، سرگرمی

بازی



تاریخ به روز رسانی

ورود


نظرسنجی

نظر شما در مورد دسترسی به اطلاعات مورد نیاز در این سایت چیست؟



© 2013 - 2014 انتشارات پیدایش ذکر هرگونه مطلب، فقط با ذکر منبع مجاز است طراحی و برنامه نویسی:گروه مهندسی پویا